ماهنامه مشاور مديريت

شماره يازدهم - بهمن 1389

 

 

 

 

اشتراك ماهنامه

تلنگر مديريت

فهرست جديدترين مطالب منتشر شده در وب سايت:

 مشاور مديريت

- پیام یکی از همراهان مشاور مدیریت
- ابزار مدیریت
- لطفا حرف های پلیس را به فارسی روان ترجمه کنید
- هندبوک مهندسی صنایع
- ۱۰ علت عمده در شکست یک پروژه
- پرسش و پاسخ های ایزو 9001
- پلیسی که نمی شناختیم
- ناسا قصد دارد کره زمین را جابجا کند!
- چند پرسش و پاسخ ایزو ۹۰۰۱
- بهره وری پلیس یا زبلی دزدان
- دست من کوتاه و خرما بر نخیل
- مینیمال های مدیریت

 

مديران ديروزي و سازمان هاي امروزي!

شايد شما هم فيلم سينمايي ترووا را ديده باشيد! در قسمتي از فيلم مكالمه اي بين يكي از سربازان با دوستش روي عرشه كشتي كه در حال پيش روي به سوي ساحل براي تسخير آن است وجود دارد. سرباز از دوستش مي پرسد چرا دوست داري از سربازان سپاه فلاني (اسمش را يادم رفته همان نقش اول فيلم را مي‏ گويم) باشي و دوستش پاسخ مي دهد: چون فرمانده من بهترين شمشير زني است كه در عمرم ديده ام. بعد دوربين با حركتي بسيار معني دار از بالاي سر اين دو سرباز به سوي فرمانده حركت مي كند و او را در حالتي نشان مي دهد كه در جلوي عرشه ايستاده و مترصد رسيدن كشتي به ساحل است. وقتي كشتي به ساحل مي رسد اولين نفري كه پا به آنجا گذاشته و حمله را شروع مي كند همين فرمانده مورد علاقه من است!

اين يك سوي داستان! و اما اجازه دهيد ديگر سوي داستان كه البته به اين فيلم و هيچ فيلم ديگري مرتبط نيست و يك رخداد كاملا واقعي است و هر روز در كنار بسياري از ما رخ مي دهد را برايتان بازگو كنم.

چندي پيش براي گفتگوهاي اوليه شروع يك پروژه پيش مدير محترم يكي از سازمان هاي دولتي بودم. حين گفتگوي ما يكي از كاركنان اين مدير محترم وارد اتاق شد و از مديرش خواست تا نظرش را راجع به گزارشي كه تنظيم كرده است و بايد براي توجيه يكي از ديگر مديران آن سازمان ارسال نمايد جويا شد. مدير داستان ما به اين كارمند گفت: "من نمي دونم حال و حوصله توجيه كردن فلاني را هم ندارم! خودت يك كاريش بكن!"

همان موقع بود كه ياد اين قسمت از فيلم ترووا كه برايتان بازگو كردم افتادم و با خودم انديشيدم كه آيا اين كارمند هم مثل همان سرباز فيلم دوست دارد در سپاه اين مدير قلم بزند؟ يا دعا مي كند به جاي ديگري رفته و از شر اين مدير بي لياقت رهايي يابد. (البته اگر جاي ديگري بهتر از اينجا وجود داشته باشد)!

شايد شما هم با من هم صدا باشيد كه مديران بي لياقت اين روزها دور و بر ما كم نيستند. مديراني كه با عصبانيت و بسيار حق به جانب مي گويند اين كامپيوتر من چرا جي ميل ندارد! يا اينكه براي تايپ كردن دو خط پاراف ناقابل روي يكي از نامه هاي الكترونيكي نصف روز بايد وقت صرف كند. جالب اينكه وقتي همين مدير گرامي براي وعظ و توصيه! بالاي منبر مي رود فقط صداي منشي كه مي گويد قربان همسرتان پشت خط هستند مي تواند او را از منبر پايين بياورد.

اين مديران گرامي يادشان رفته كه دنياي پيرامونشان عوض شده و نمي توانند كاركنان خودشان را با شيوه هاي قديمي مديريت كنند. مديري را سراغ دارم كه تاكيد كرده بود هيچ كس حق ندارد در محل كار روزنامه بخواند! و جالب اينكه همه كاركنان روزانه حداقل چند ساعتي را با چت كردن درون سازماني يا وب گردي روزگار مي‏ گذراندند.

مديريت عاشقانه

آدم‌هایی هستند که وقتی با آن‌ها حرف می‌زنی به جای گوش کردن به حرف شما،

دارند به حرف‌هایی که می‌خواهند به شما بزنند گوش می‌کنند!